تالار عروسی لیانا اهواز
خرید آنلاین بلیط چارتری و سیستمی رزرو بلیط هواپیما با بهترین نرخ تهران اهواز

کد خبر: 54133
تاریخ انتشار: دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۹

حسام حیدری در ستون طنز روزنامه قانون نوشت: آن آقای صدا، آن حنجره طلا، آن ساکن شده در ال.ای، آن همواره آهنگ‌هایش پلی، آن بلیت کنسرتش مناسب برای شوآف، آنکه دو تا آلبومش یک ماه را می‌داد کفاف، آن چهره‌اش نچرال و دماغش تیز، آن شورانگیز، آن با سیم میکروفون درگیر، آنکه فقط می‌خورد....
امتیاز خبر: از تعداد رای دهندگان

حسام حیدری در ستون طنز روزنامه قانون نوشت:

آن آقای صدا، آن حنجره طلا، آن ساکن شده در ال.ای، آن همواره آهنگ‌هایش پلی، آن بلیت کنسرتش مناسب برای شوآف، آنکه دو تا آلبومش یک ماه را می‌داد کفاف، آن چهره‌اش نچرال و دماغش تیز، آن شورانگیز، آن با سیم میکروفون درگیر، آنکه فقط می‌خورد دوغ و گاهی ماءالشعیر، آن خالق «شب نیلوفری» و «ستاره دنباله‌دار»، آن روی صحنه بی‌قرار، آن هدیه رو وا نکرده کسپراسکای، آن دیری دیرید گرمه امسال، آنکه اسمش فقط قافیه می‌شود با دربی، شیخنا و مولانا ابراهیم حامدی ملقب به ابی (لا توقف ا… کنسرته) از کبار مشایخ پاپ‌خوان بود و جمله بزرگان دیده بود و محضر کوجی‌زادوری و شهرام آذر درک کرده بود و در ریاضت چنان بود که نان خشک در آب می‌زد و می‌گفت: «اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم با تو من مالک دنیا با تو در نهایتم من» و در اجرا حال عقبی‌ها را می‌پرسید و اگر سیم اجازه می‌داد؛ جلو هم می‌آمد. رحمه ا… علیه.

در منزلت مقام او همین بس که چون به دنیا آمد، گفت: «خب بالاخره آغاز برنامه‌های ما شروع میشه» و از همان دم آغاز برنامه‌هایش را شروع کرد و تاخیر هیچ نداشت. در ابتدای کار او آورده‌اند که به بازار اوفتاده بود و کاسبی می‌کرد. پس پولش بخوردند و از آن جمله مغرضی بود نامش «ماشاا…». پس ابراهیم هر شب به در حجره او می‌رفت و فریاد برمی‌آورد: «آماشااااالا» که وامش طلب کند و ماشالا به روی خودش نمی‌آورد و دستش خالی بود و بهانه می‌آورد. مگر بزرگی بر آن طریق می‌گذشت و «آماشاااااالا»ی ابراهیم شنید و فهمید که او را در آواز قدمی است. پس راه نشانش داد و خواننده شد. از آن پس به هرجا می‌رفت و هرجا کنسرت می‌گذاشت ماشالا را صدا می‌کرد و دماغش می‌سوزاند و حالش می‌گرفت.

نقل است که در آواز خواندن استایلی غریب داشت و چون می‌خواند تا زانو خم می‌شد و می‌لرزید و تکان می‌خورد و لقوه داشت و میکروفون را سمت مریدان می‌گرفت که بخوانند و مریدان کلی پول کنسرت می‌دادند و همه آهنگ‌ها را خودشان می‌خواندند و ابی می‌گفت: «دوباره دوباره».

همچنین آورده‌اند که آهنگ‌هایش در حمام و در جاده چالوس خیلی جواب بود و در فهم مقام او همین بس که مولانا شهرام ناظری را گفتند: «چون به حمام می‌روی چه می‌خوانی؟» گفت: «اون دو تا مستِ چشاتِ ابی» اعلی‌ا… مقامه.

نقل است که از اسراف گریزان بود و دلستر چون تاریخ مصرفش می‌گذشت، دور نمی‌ریخت و می‌خورد. از این جهت به درجات بالا رسیده بود. آورده‌اند شبی با شیخنا و مولانا شهرام شب‌پره نشسته بودند و دلستر می‌خوردند و در باب «آثار و فواید شب و روز» مباحثه داشتند. شهرام می‌گفت: «این شبی که میگم شب نیس اگه شبه مث اون شب نیس» و ابراهیم لیوانش سر می‌کشید و می‌گفت: «ای جووووونم، عجب شبی بشه اون رووووز».

نقل است که ترانه‌هایش سخت بود و مریدان خوب متلفت نمی‌شدند و غلط‌غلوط می‌خواندند. مریدی می‌گفت: «گل بهارم … در انتظارم … پنیر و سبزی بیار کنارم» دیگری می‌گفت: «زری اونه که دست بزنم، برقصه» و آن یکی می‌خواند: «بیا بریم اونجا که شباش کتلت میدن با نون لواش» و همین‌طور می‌خواندند.

و کرامات او بسیار است. مریدی می‌گفت: «در خانه نشسته بودم و آهنگ ابی پلی کرده و با آن می‌خواندم؛ ناگاه ترانه قطع شد و ابی از تو هندزفری بیرون آمد و گفت: داداش نمیذاری صدای من به کسی برسه اشکال نداره حداقل شعر رو درست بخون» مرید دیگری گوید: «دو ساعت و نیم در تاکسی در ترافیک بودم یک سره راننده حامد همایون پلی کرد. تا راه باز شد و خواستم پیاده شوم، بانوی موسیقی و گلِ ابی پخش شد» و بر سر و صورت خود می‌کوبید و ناله می‌زد.

او را چون وقت وفات نزدیک شد، گفتند: «با این همه کنسرت که برگزار کردی و این همه ترانه که خواندی، چون می‌روی غمی داری؟» گفت: «چون نیک می‌نگرم جز بازی در سریال معمای شاه هیچ توشه‌ای ندارم» و زار زار می‌گریست. او را گفتند: «این دم آخری ما را وصیتی کن.» گفت: «پیوسته حال دوستان‌تان به خصوص عقبی‌ها را بپرسید و از حال کردن آنان مطمئن شوید و به هر جا که می‌روید قشنگ‌ترین پیراهن‌تان را تن کنید و چون باز گشتید آن را جا نگذارید» و این از افضل وصایا بود.

در آخر کار او آورده‌اند که قابض‌الروح بر او وارد شد؛ در حالی که اشک شوق بر چشمانش جاری بود و می‌گفت: «باورم نمیشه اومدم کنسرت ابی» پس آهنگ «درخت» را درخواست کرد و چراغ گوشی‌اش روشن کرده بود و تکان می‌داد. ابراهیم ‌خواند: «من به فکر خستگی‌های تن پرنده‌هام تو بزن تبر بزن» و قابض‌الروح تبر ‌زد و آخرین ضربه را محکم‌تر زد. رحمه‌ا… علیه.


Asr Ahwaz News Agency

5.0 35
Google | Google+

منبع: برتـرین‌ها
مطالب مرتبط
اشتراک گذاری

اخبار خوزستان